جامعه

بعضی نیمکت‌ها تا ابد خالی می‌مانند؛ روز دانش‌آموز در سوگ کودکانی که به خانه برنگشتند

امیر محمدی: سیزدهم آبان امسال، روز دانش‌آموز نیست؛ روز نیمکت‌های خالی میناب و لامرد، روز بغض مادرانی است که فرزندانشان هرگز به خانه بازنگشتند و روز ماکانی که حتی پیکری برای وداع ندارد. امسال به جای تبریک، باید از کودکانی بگوییم که حقشان زندگی و رویاپردازی بود، نه مرگ.

امیر محمدی در یادداشتی برای پارت نیوز نوشت: بعضی زنگ‌های مدرسه هیچ‌وقت به صدا درنمی‌آیند؛ بعضی دفترها برای همیشه نیمه‌تمام می‌مانند و بعضی مادرها، حتی اگر سال‌ها از رفتن فرزندشان بگذرد، هنوز هر بار که صدای باز شدن در خانه را می‌شنوند، برای لحظه‌ای خیال می‌کنند کودکانشان از مدرسه برگشته‌اند.

امسال روز دانش‌آموز را چگونه تبریک بگوییم؟ با کدام واژه از آینده حرف بزنیم، وقتی هنوز خانواده‌هایی هستند که در جست‌وجوی نشانی از پیکر فرزندشان، چشم به راه مانده‌اند؟ چگونه از شور نوجوانی، رویاهای بزرگ و فردای روشن بنویسیم وقتی در میناب، دفتر مشق کودکانی برای همیشه بسته شد و در لامرد، چند صندلی دیگر به فهرست صندلی‌های خالی مدارس اضافه شد؟

سیزدهم آبان امسال برای من و شاید برای هر کسی که هنوز قلبش با دیدن یک کودک به درد می‌آید، دیگر فقط روز دانش‌آموز نیست؛ روز مرور نام‌هایی است که نباید از یاد بروند. روز فکر کردن به دست‌های کوچکی که باید مداد به دست می‌گرفتند، نه اینکه زیر آوار خاموش شوند. روز فکر کردن به کیف‌هایی که قرار بود عصرها به خانه برگردند، به لباس‌هایی که مادران با عشق آماده کرده بودند و به کودکانی که هزاران بار در ذهن خانواده‌هایشان بزرگ شده بودند، بی‌آنکه فرصت کنند حتی یک‌بار آینده خودشان را ببینند.

از میناب چه بگوییم؟ از مدرسه شجره طیبه، از کودکانی که صبح آن روز احتمالاً مثل همیشه با هزار فکر کودکانه راهی مدرسه شدند؛ یکی شاید دلش برای زنگ تفریح تنگ شده بود، دیگری به بازی بعدازظهر فکر می‌کرد و شاید یکی هم نگران مشقی بود که کامل ننوشته بود. آن‌ها دانش‌آموز بودند؛ نه عدد بودند، نه خبر، نه تیتر یک روزنامه. هرکدام دنیایی داشتند، خانواده‌ای داشتند و رویایی که حالا دیگر هیچ‌وقت به حقیقت تبدیل نمی‌شود.

و میان همه این داغ‌ها، نام ماکان نصیری مثل زخمی باز بر حافظه ما مانده است. ماکانی که پیکرش پیدا نشد؛ کودکی که حتی فرصت آخرین وداع را هم از خانواده‌اش گرفتند. تصور کنید مادری را که فرزندش را از دست داده اما حتی نمی‌تواند بر پیکر او بگرید؛ پدری را که نمی‌داند باید کجا بایستد و با کدام نشانی، فرزندش را صدا بزند. ماکان قبری دارد که جسم کوچکش در آن نیست؛ قبری خالی که از بسیاری از قبرها دردناک‌تر است. چه کسی می‌تواند عمق اندوه خانواده‌ای را بفهمد که نه صدای فرزندش را می‌شنود، نه می‌تواند او را در آغوش بگیرد و نه حتی نشانی از پیکر او برای وداع دارد؟ گاهی فقدان، فقط نبودن یک نفر نیست؛ تعلیق ابدی میان امید و ناامیدی است. و چه بی‌رحمانه است که خانواده‌ای مجبور باشد با چنین تعلیقی زندگی کند.

از میناب که بگذریم، در لامرد هم کودکانی بودند که برای زندگی آمده بودند، نه برای مرگ. سیده هلما احمدی‌زاده، الهام زائری، ایلیا خاتمی و عبدالمصور رحمانی؛ چهار نام، چهار جهان کوچک، چهار آینده ناتمام. آن‌ها در سالن ورزشی شهید نعیمی گرد هم آمده بودند؛ جایی که باید صدای توپ، خنده و هیجان نوجوانی در آن می‌پیچید. قرار نبود کسی آن روز برایشان شمع روشن کند. قرار نبود خانواده‌هایشان به جای شنیدن صدای بازگشتشان، خبر رفتنشان را بشنوند. سالن ورزش باید محل پرورش جسم و جان باشد؛ جایی برای دویدن، افتادن و دوباره برخاستن، نه جایی که رؤیای کودکی در آن پایان بگیرد. معلمشان، محمود نجفی، هم در کنار آن‌ها جان باخت؛ معلمی که همراه دانش‌آموزانش رفت و جای خالی‌اش در زندگی شاگردان و خانواده‌اش باقی ماند.

ما امروز فقط برای دانش‌آموزانی سوگواری نمی‌کنیم که دیگر در میان ما نیستند؛ برای تمام چیزهایی سوگواری می‌کنیم که همراه آن‌ها از دست رفت. برای تولدهایی که دیگر برگزار نمی‌شود، برای لباس‌های مدرسه‌ای که دیگر به تن نمی‌روند، برای کارنامه‌هایی که هیچ‌وقت صادر نمی‌شوند، برای مادرانی که دیگر کسی را با صدای «صبحانه‌ات را بخور، دیرت شد» راهی مدرسه نمی‌کنند و برای پدرانی که از این پس، هر بار از کنار مدرسه فرزندشان عبور کنند، بخشی از وجودشان را همان‌جا جا می‌گذارند.

با این همه، روز دانش‌آموز فقط روز اشک و اندوه نیست؛ روز مسئولیت هم هست. اگر قرار است نام دانش‌آموز را گرامی بداریم، باید درباره حق او برای زندگی، امنیت، آموزش باکیفیت و آینده‌ای بدون ترس حرف بزنیم. مدرسه نباید فقط ساختمانی برای تدریس کتاب‌های درسی باشد؛ باید پناه امن کودکی باشد که تمام جهانش را به اعتماد خانواده، به آنجا سپرده‌اند.

امروز نظام آموزشی کشور وظیفه‌ای فراتر از برگزاری مراسم یادبود دارد. کودکان بازمانده از بحران، به حمایت روان‌شناختی مستمر نیاز دارند؛ نه چند جلسه تشریفاتی و مقطعی. خانواده‌های داغدار و دانش‌آموزان آسیب‌دیده به پشتیبانی واقعی نیاز دارند. ایمنی مدارس و فضاهای ورزشی، آموزش مواجهه با بحران، تداوم دسترسی به آموزش و مراقبت از سلامت روان دانش‌آموزان باید از اولویت‌های عملی و قابل ارزیابی باشد. هیچ کودکی نباید پس از تجربه یک فاجعه، در سکوت و تنهایی با کابوس‌هایش رها شود.

اما مهم‌تر از همه، نباید اجازه دهیم نام این بچه‌ها به چند قاب عکس، چند جمله تسلیت و چند مراسم مناسبتی تقلیل پیدا کند. فراموشی، دومین فقدانی است که می‌توانیم بر خانواده‌های داغدار تحمیل کنیم. یاد آن‌ها باید در حافظه عمومی بماند و پرسش از امنیت، مسئولیت و حق زندگی کودکان باید پس از خاموش شدن دوربین‌ها و پایان مراسم‌ها نیز ادامه پیدا کند.

شاید امسال نتوانیم روز دانش‌آموز را با لبخند همیشگی تبریک بگوییم. شاید هیچ جمله‌ای نتواند مرهم مادری باشد که هنوز منتظر بازگشت ماکان است. شاید هیچ کلمه‌ای نتواند جای خالی هلما، الهام، ایلیا و عبدالمصور را برای خانواده‌هایشان پر کند. اما دست‌کم می‌توانیم نگذاریم جهان آن‌ها را فراموش کند.

ماکان عزیز! نمی‌دانیم کجا باید برایت فاتحه بخوانیم؛ وقتی حتی جسمت در آن قبر نیست. نمی‌دانیم مادرت را چگونه باید آرام کنیم، وقتی هنوز چیزی از تو برای در آغوش کشیدن ندارد.

هلما، الهام، ایلیا و عبدالمصور عزیز! کاش امروز به جای نوشتن نامتان در این سوگ‌نامه، از شیطنت‌هایتان در مدرسه می‌نوشتیم؛ از مسابقه‌ای که بردید، از نمره‌ای که گرفتید، از رؤیایی که برای بزرگ شدن داشتید.

و کاش تنها دغدغه امروز ما، انتخاب هدیه‌ای برای روز دانش‌آموز بود، نه نوشتن یادداشتی برای کودکانی که دیگر هیچ هدیه‌ای خوشحالشان نمی‌کند.

روز دانش‌آموز مبارک؛ به آن‌هایی که هنوز فرصت دارند درس بخوانند، رؤیا ببافند، عاشق شوند و آینده را بسازند. و تسلیت به سرزمینی که باید بیشتر از هر چیز مراقب کودکانش باشد؛ چون هیچ کشوری با از دست دادن آینده‌های کوچک خود، بزرگ نمی‌شود.

انتهای مطلب

امتیاز بدهید

نوشته های مشابه

0 نظرات
تازه‌ترین
قدیمی‌ترین بیشترین رأی
دکمه بازگشت به بالا
صفحه اصلی
جدیدترین
محبوب‌ترین
جستجو
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x